امروز بالاخره ۶ ماهه شدیم.
هوووووووووووورررررررررررررررررا مابالاخره نیم ساله شده ایم!
اما حسابی این تولد به دهانمان تخل شد همش تصقیر این مامانی وبابایی بیرحم وظالمه که اول صبح ما را بردند پیش اون خانومه که لباس سفید تنش بود .ما ابلش فرک کردیم که خیلی مرهبونه چون به ماقَرطه خوراکی داد ولی بعدش دیدیم که یه آمپول گُنده بهمون زد ماهم بیمالستان را توی حلقمان کَلدیم.داشتیم فرک میکردیم که دیگه راحت شده ایم که دوباره یکی دیگه به اون یکی پایمان زد..دیگه این دفعه چنان جیعی کشیدیم که مامان وبابا ۲پاداشتد ۲تای دیگه قرض کردندو..... ...خلاصه تمام روز را تب داشتیم ونا آرامی کردیم بطوریکه مامان وبابا تصمیم گرفتند جشن تولد ۶ ماهگی ما را همرا با جشن تولد ۵۶ سالگی باباجان ۲۵ تیر برگزار کنند..
این عکسم وقتی رفته بودم دفتر بابا واسه نظارت وبررسی خاله ومامان ازم گرفتند خودمونیما رئیس بودن بهم میاد